کفران نعمت قوم سبأ و سرانجام نکبت بار آن‏ها

قوم سبأ، جمعیتى داراى حکومت عالى و تمدن درخشان در سرزمین حاصل خیز یمن بودند و براى کشاورزى وسیع خود، سدهاى محکم بسیار زیادى ساخته بودند و از انواع نعمت‏ها بهره کافى داشتند، ولى بر اثر غرور و سرکشى از دستورهاى رسولان خدا، به مکافات سختى رسیدند به طورى که سرزمین آباد آن‏ها به بیابان خشک و سوزان، تبدیل شد. سرگذشت این قوم در قرآن در سوره سبأ آیه 15 تا 19 آمده است، اکنون به داستان زیر توجه کنید:

سَدیر مى‏ گوید: در محضر امام صادق علیه‏ السلام بودم، شخصى از امام صادق علیه ‏السلام پرسید: منظور از آیه (19 سوره سبأ) چیست که خداوند مى‏ فرماید:

فَقالُوا رَبَّنا باعِد بَینَ اَسفارِنا وَ ظَلَمُوا اَنفُسَهُم فَجَعلناهُم اَحادِیثَ وَ مَزَّقنا هُم مَمَزِّقٍ...؛

ولى (این قوم مغرور) گفتند: پروردگارا! میان سفرهاى ما دورى بیفکن (تا بینوایان نتوانند دوش به دوش ثروتمندان سفر کنند، و به این طریق) آنها به خود ستم کردند، و ما آنان را داستان (براى عبرت‏انگیز) براى دیگران قرار دادیم، و جمعیّتشان را متلاشى ساختیم...

امام صادق علیه‏ السلام در پاسخ فرمود: منظور از این آیه، مردمى بودند که آبادى‏ هاى به هم پیوسته و در تیررس همدیگر داشتند آبادى‏ هایى که داراى نهرهاى جارى و اموال بسیار و آشکار بود، ولى در برابر نعمت‏هاى خدا، به جاى شکر، ناسپاسى کردند، و عافیت خدا را نسبت به خود، دگرگون نمودند [چرا که خداوند در آیه 13 سوره رعد مى ‏فرماید:] انّ اللهَ لا یُغِیِّرُ بِقَومٍ حتّى یُغَیِّرُوا ما بِاَنفُسِهِم؛

همانا خداوند سرنوشت هیچ ملتى را تغییر نمى ‏دهد، مگر آن که آن‏ها خود را تغییر دهند.

آن گاه خداوند سیل عَرِم را (با شکسته شدن سدهاى آن‏ها) به سوى آن‏ها فرستاد، به طورى که همه آبادى ‏هایشان غرق در آب شده و ویران گشت، و اموالشان نابود شد، و باغ‏ هاى پردرخت و پرمیوه آن‏ها به دو باغ بى ‏ارزش با میوه ‏هاى تلخ و درختان بى‏مصرف شوره گز و اندکى درخت سِدر، مبدل گردید [چنان که این مطلب در آیه 16 سوره سبأ آمده است، و در پایان همین آیه مى‏فرماید:]

ذلِکَ جَزَینا هُم بِما کَفَروا وَ هَل نُجازِى اِلّا الکَفُورَ؛

این را به خاطر کفرشان، به آن‏ها جزا دادیم، و آیا ما جز کفران ‏کننده را به چنین مجازاتى، کیفر مى ‏دهیم؟

ویرانى سد عظیم مَأرِب به وسیله موش‏ هاى صحرایى‏

قوم سبأ از تمدن عظیمى برخوردار بودند، که پس از حکومت عظیم داوود علیه ‏السلام و سلیمان علیه‏ السلام، عظمت حکومت آن‏ها بر سر زبان‏ها افتاد. آن‏ها براى ذخیره ‏سازى آب و رونق کشاورزى، سد عظیمى به نام سد مأرب (بر وزن مغرب) در بین دو کوه بلق بنا کردند، آب فراوان، باغ هاى بسیار وسیع و زیبا، و کشتزارهاى پربرکت ایجاد کردند، از شاخسارهاى درختان آن باغ‏ها آن قدر میوه آشکار شد که مى‏ گفتند: هرگاه کسى سبدى روى سر بگذارد و از زیر آن‏ها بگذرد، پشت سر هم میوه در آن سبد مى ‏افتد و در مدت کوتاهى سبد پر از میوه ‏هاى گوناگون مى‏شود.

آن‏ها داراى قریه ‏هاى به هم پیوسته و بسیار آباد بودندولى وفور نعمت به جاى شکر و سپاس، آن‏ها را سرمست و غافل نموده بود، تا آن جا که شکاف طبقاتى عمیقى بین آن‏ها ایجاد شده بود، زورمندانشان عده‏اى را به استضعاف و استثمار کشیده بودند به طورى که این درخواست جنون ‏آمیز را از خدا نموده و گفتند: ربَّنا باعِد بَینَ اَسفارِنا؛ خدایا میان سفرهاى ما دورى بیفکن.

تا بینوایان نتوانند دوش به دوش ثروتمندان همسفر شوند منظورشان این بود که بین قریه‏ ها، خشکى باشد، و فاصله‏ ها زیاد گردد تا تهیدستان و افراد کم در آمد، و بى مرکب نتوانند مانند آن‏ها سفر کنند.

خداوند بر آن شکم ‏پرستان مغرور غضب کرد، مطابق پاره‏اى از تواریخ، موش‏هاى صحرایى به دور از انظار مردم مغرور، به دیواره سد خاکى مأرِب رو آوردند، و دیوار سد را از درون سست کردند از سوى دیگر بر اثر باران‏ هاى شدید و سیل‏ هاى عظیم، آب زیاد در پشت سد جمع گردید، ناگهان سد در هم شکست و آن همه آب به جریان افتاد و همه آبادى‏ ها و چهارپایان و کشتزارها و قصرها و خانه‏ هایشان غرق در آب شده و ویران و نابود گردید. از آن همه درختان و کشتزارهایشان، تنها چند درخت تلخ اراک و شوره گز و سِدر به جاى ماندمرغ‏ها و پرندگان خوش آواز از آن جا کوچ کردند و بوم‏ها و زاغ‏ها در خرابه‏ هاى قوم سبأ، لانه گرفتند.

قرآن در پایان چنین نتیجه مى‏گیرد:

ذلِکَ جزَیناهُم بِما کَفَرُوا وَ هَل نُجازِى الّا الکَفُورَ؛

این هلاکت را به خاطر کفرشان به آن‏ها وارد ساختیم، و آیا جز کفران‏ کننده را به چنین مجازاتى کیفر مى‏ دهیم؟!

بى اعتنایى به دعوت سیزده پیامبر

روایت شده: قوم سبأ داراى سیزده شهر آباد بودند، و در هر شهرى پیامبرى از جانب خداوند آن‏ها را به سوى خدا دعوت مى‏نمود، و به آن‏ها مى‏ گفت: از نعمت‏هاى خدا بخورید و بهره ‏مند شوید، ولى شکر خداى یکتا را به جا آورید، تا خداوند نعمتش را بر شما بیفزاید، آن خدایى که چنین شهر پاک و خوش آب و هوا و به دور از هر گونه حشرات و آلودگى‏ ها به شما عطا کرده است.

ولى آن‏ها به نصایح مهرانگیز پیامبران گوش نکردند، و بر غرور و طغیان خود افزودند، در نتیجه خداوند بر آن‏ها غضب کرد، و موش‏هاى صحرایى را به درون دیوار سد آن‏ها فرستاد، و از سوى دیگر سیل بنیان‏کن عَرِم فرا رسید، و دو باغ پربرکتشان مبدل به دو باغ ناچیز، با چند میوه تلخ و درختان شوره گز و اندکى درخت سدر گردید. آرى:

لطف حق با تو مداراها کند                       چون که از حد بگذرد رسوا کند

 

وضع فلاکت بار قوم ناشکر سبأ

در روایتى از امام صادق علیه ‏السلام نقل شده: من وقتى که غذایى را از ظرفى مى‏ خورم، ته ظرف را با انگشت و زبانم مى ‏لیسم که هیچ باقى نماند، تا آن جا که ترس آن دارم خدمتگذارم مرا حریص و آزمند بخواند، ولى این کار من به خاطر حرص و طمع نیست بلکه (به خاطر ترک اسراف است، توضیح این که:) قومى از اهالى ثرثار (همان قوم سبأ) در میان وفور نعمت زندگى مى‏ کردند، آن‏ها از مغز گندم، نان تهیه مى‏ کردند (ولى به قدرى اسرافکار و ناسپاس بودند که) با همان نان‏ها محل مدفوع کودکانشان را پاک مى‏نمودند، به گونه ‏اى که از انباشتن همین نان‏ هاى آلوده کوهى از نان به وجود آمده بود.

مرد صالحى در حال عبور، زنى را دید که با نان محل مدفوع کودکش را پاک مى ‏کند، به آن زن گفت: واى بر شما! از خدا بترسید تا مبدأ خدا بر شما غضب کند، و نعمتش را از شما بگیرد.

آن زن در پاسخ به طور مسخره‏ آمیز و مغرورانه گفت: برو بابا! گویا ما را از گرسنگى مى ‏ترسانى، تا هنگامى که ثرثار (آب پربرکت این سرزمین) جریان دارد، ما هیچ گونه ترسى از گرسنگى نداریم.

طولى نکشید که خداوند بر آن هوسبازان و رفاه ‏طلبان اسرافکار غضب کرد، آب که مایه حیات است از آن‏ها گرفته شد، قحطى زده شدند، کار به جایى رسید که همه اندوخته‏ هاى غذائیشان تمام شد و مجبور شدند که به سوى آن نان‏ هاى آلوده انباشته که مانند کوهى شده بود، هجوم ببرند، و سر صف به نوبت بایستند تا از آن نان که جیره بندى شده بود، جیره خود را برگیرند.

در مورد رابطه کفران: عمت و قحطى و فلاکت، روایات متعدد وجود دارد.

و در آیه 112 و 113 سوره نحل مى‏خوانیم:

وَ ضَرَبَ اللّهُ مَثَلاً قَرْیَةً کَانَتْ آمِنَةً مُّطْمَئِنَّةً یَأْتِیهَا رِزْقُهَا رَغَدًا مِّن کُلِّ مَکَانٍ فَکَفَرَتْ بِأَنْعُمِ اللّهِ فَأَذَاقَهَا اللّهُ لِبَاسَ الْجُوعِ وَالْخَوْفِ بِمَا کَانُواْ یَصْنَعُونَ - وَ لَقَدْ جَاءَهُمْ رَسُولٌ مِّنْهُمْ فَکَذَّبُوهُ فَأَخَذَهُمُ الْعَذَابُ وَ هُمْ ظَالِمُونَ؛

خداوند براى آنها که کفران نعمت مى‏کنند، مثلى زده است منطقه آبادى را که امن و آرام و مطمئن بوده و همواره روزیش به طور فراوان از هر مکانى فرامى ‏رسیده، امّا نعمت خدا را کفران کردند، و خداوند به خاطر اعمالى که انجام مى‏ دادند، لباس گرسنگى و ترس را در اندامشان پوشانید - پیامبرى از خود آن‏ها به سراغ‏شان آمد، اما او را تکذیب کردند، و عذاب الهى آنها را فروگرفت در حالى که ظالم بودند.

به گفته بعضى از مفسران، دو آیه فوق در مورد قوم سبأ نازل شده است.

 

براى تکمیل داستان قوم سبأ، به داستان زیر توجه کنید:

امام صادق علیه‏ السلام فرمود: پدرم (امام باقر) ناراحت مى‏ شد از این که دستش را که غذایى به آن چسبیده بود، با دستمال پاک کند بلکه به خاطر احترام غذا دست خود را مى‏مکید، و یا اگر کودکى در کنار او بود، و چیزى از غذا در ظرفى باقى مانده بود، ظرف او را پاک مى‏ کرد. و مى ‏فرمود: گناه مى‏ شود چیزى از غذا از سفره بیرون مى ‏ریزد، و من به جستجوى آن مى‏ پردازم، به حدى که خادم منزل مى‏ خندد (که چرا دنبال یک ذره غذا مى‏گردم؟) سپس افزود:

جمعیتى قبل از شما مى‏ زیستند، خداوند نعمت فراوان به آن‏ها داد، اما طغیان و ناشکرى و اسراف کردند تا آن جا که بعضى از آن‏ها به دیگران گفتند: پاک کردن محل مدفوع با سنگ که خشن است، موجب رنج است، به جاست که با نان محل مدفوع را پاک کنیم که نرم است و همین کار را کردند. خداوند بر آن‏ها غضب کرد، حشراتى کوچک‏تر از ملخ به سراغ آن‏ها فرستاد، آن حشرات آن چنان بر رزق و روزى آن‏ها مسلط شدند که همه را حتى درختان آن‏ها و هر چه را که خوردنى بود خوردند، فشار گرسنگى و کمبود غذا به جایى رسید که آن‏ها به همان نان‏ هاى آلوده (که با آن‏ها قبلاً استنجاء کرده بودند) هجوم آوردند، و آن‏ها را خوردند، و این حادثه همان است که در قرآن در دو آیه فوق(نحل - 112 و 113) بیان مى‏کند[1].

 



[1] - قصه‏ هاى قرآن به قلم روان‏ - محمد محمدى اشتهاردى‏ رحمه الله علیه